گورین ئهرا یهکسانی
تغییر برای برابری
|
|
از تو نوشتن قدغن (نامهی فرزداد كمانگر، معلم كُرد محكوم به اعدام) » مجموعه فعالان حقوق بشر در ايران ـ فرزاد كمانگر ـ ۲۲ بهمن ۱۳۸۷
آن زمان که برای اولین بار تو را به بهانه دختر بودن از حلقه بازیهای کودکانهامان جدا کردند هنوز به یاد دارم. تو با چشمانی گریان بازی را به اجبار ترک کردی و از آن روز من هنوز حسرت یک دل سیر نگاه کردن دوباره خانم معلم کلاس دو نفرهامان بر دلم مانده است. نازنین؛ دانش آموز حواس پرت کلاس تو، حالا در هنگامه طرح امنیت اجتماعی به مانند کودکیها، هوس گرفتن دستهای تو در انظار عموم و واژههای قدغن شده عشق و لبخند به سرش زده است. همبازی کودکی تو انگار نه انگار سالها گذشته و دهها طرح برای جدا کردن زن و مرد از هم اجرا شده است. او تازه در دهه تذکر شفاهی و کتبی و دستبند و دادسرا و چادر سیاهها، حال و هوای برابری به سرش زده، گویا نمیداند در قرنی که همجنسهای تو کهکشانها را تسخیر کرده و ماه و زحل و ناهید را در آغوش گرفتهاند، در سرزمین تو نوع پاشنه کفش و سایز پاچه شلوار و رنگ لباسهای تو را مردان لباس سبز تعیین میکنند تا مبادا امنیت جامعه به خطر بیفتد. همبازی آرام تو، انگار نه انگار که بزرگ شده، اینجا از پشت دیوارهای زندان دلش هوای کوچههای خلوت تابستانهای گرم شهرمان را کرده، آنگاه که همه خوابند و کوچه در سکوت. تا در فرصتی پیش تو بیاید و او را مهمان کنی و بشقاب هندوانهات را با او قسمت کنی. نازنین؛ همبازی تو این روزها، دلش بدجوری هوایی شده، گویا هنوز نمیداند تو تازه به حق ارث از امول منقول و غیرمنقول رسیدهای!، گویا نمیخواهد باور کند که چند زن در انتظار حکم سنگسار به سر میبرند. نمیخواهد باور کند در دنیایی که عقیده، فکر، حق، آزادی، شرافت، انسانیت و وطن فروخته میشود زن هنوز مالک تن خود نیست. راستی این همه نابرابری و جدایی از کجا آغاز شد؟ از آن زمان که حوا با "ویاری عصیان گونه" به امر و نهی خدایش پشت پا زد و زمین را برای رنج کشیدن انتخاب نمود؟ یا از آن زمان که برای اولین بار دخترکی موهایش را به دست باد، این هرزه هرجائی سپرد و او دستی از سر هوس به گیسوانش کشید و راز پریشانی موهای دخترک را کوی به کوی به گوش کوه و درخت نجوا کرد و این "معصیت عظما" سبب خشم قبیله بر او گشت؟ یا نه، از آن زمان که چشمه قامت زیبای دخترکی را در خود دید و غافل از این گناه کبیره عاشق دخترک شد و در وصف او آوازی در گوش رود زمزمه کرد و رود نیز مست و زنگی از حدیث عاشقی چشمه، داستان را به دریا گفت و این دزدیده دیدن ها به "غیرت مردانه تاریخ" برخورد و دخترک را خانه نشین کرد؟ یا آن زمان که دست دادن با فرشتههای نه ساله، ستون اعتقاداتمان را ویران کرد، سنتها و روایات توجیحی گشت برای جنس دوم بودن تو؟ یا نه، شاید آن هنگام که "عطر خوش تو"، من همبازی کودکیت را به کوچههای خلوت خاطرات کشاند تا به دنبال سارای کودکیهایش ردی از عشق را در اولین نگاه و آخرین اشکت پیدا کند و اینگونه به "قانون نانوشته طبیعت" برخورد و ما نامحرم به هم گشتیم. نمیدانم... نمیدانم... از کجا آغاز شد؟ اما من هنوز در سودای رویاهای خود روزی هزار بار جمله ناتمامی را که قرار بود در اولین سپیده مشترک با هم بودنمان به تو بگویم بر زبان دارم، آن زمان که تو با آن نگاه معصومانه همیشگیات در چشمانم بنگری و من سرمست از این نگاه به تو بگویم: "دوشیزه دوشین، بانو شدنت مبارک".* اما افسوس نگذاشتند حتی برای آخرین بار همدیگر را ببینیم تا من از پشت میلههای زندان شکوه و عشق زندگی را در چشمانت بخوانم در حالی که تو زیر نگاههای سنگینشان هنوز عروسک کوچکت را به نشانه پایبندی و دلبستگی به همبازیات در دست میفشاری و عشقت را انکار نمیکنی. اما اکنون به پاس تحمل هزاران سال رنج و نابرابریهای زن بودن به پاس هزاران خاطره و رویای ناتمام با یک امضا به کمپین برابری برای زنان میپیوندم، "یک امضا به پاس زن بودن و زن ماندنتان" همبازی کودکیهای سارا فرزاد کمانگر بند بیماران عفونی زندان رجایی شهر کرج ۲۱ بهمن ۱٣٨۷ * شعری از دوست شاعرم کاک بیژن مارابی | + | بخش: نامـههای شما |
|
|