تبليغاتX
گورین ئه‌را یه‌کسانی

تغییر برای برابری



یکصد امضاء از طرف فرزاد كمانگر تقديم به كمپين تغيير برای برابری 

» گورين‌ ئه‌را يه‌كسانی ـ كاوه قاسمی كرمانشاهی ـ ۱ اسفند ۱۳۸۷

 

نامه‌ای ديگر از فرزاد كمانگر می‌رسد.1 گويی هر از گاهی با نگاشتن اين نامه‌ها از كنج زندان می‌خواهد به يادمان بياورد اسارت خويش و مسئوليت ما را. كه او در بند است و چنان خروشان و ما آزاديم و چنين خموش.

نامه اين‌بار روايت‌گر عشقی‌ست كهنه اما زنده كه يادش طی تمامی اين سی ماه که از زندانی شدنش می‌گذرد التيام بخش روزها و شب‌های غمناك از تنهايی و دردناك از شكنجه‌ی فرزاد بوده در بندی خانه‌‌های گوهردشت و اوين و سنندج و كرمانشاه.

فرزاد نامه‌اش را با ياد هم‌بازی دوران كودكی‌اش كه بعدها در قامت معشوق رخ می‌نمايد آغاز می‌‌كند. شب هنگام در گرمای تابستان همراه با او در كوچه‌ پس كوچه‌های شهر پرسه می‌زند و به اميد اولين سپيده مشترك با هم بودن‌شان روزی هزار بار با خود تكرار می‌كند "دوشيزه دوشين، بانو شدنت مبارك"2

و در پايان به پاس تحمل هزاران سال رنج و نابرابری‌های زن بودن. به پاس هزاران خاطره و رویای ناتمام. با یک امضاء به کمپین برابری خواهی زنان می‌پيوندد. یک امضاء به پاس زن بودن و زن ماندن او و ديگر زنان سرزمينش.

ديوارهای بلند و قطور زندان نيز نتوانست مانع از گسترش گفتمان برابری خواهی زنان شود. آوازه‌ی كارزار تغییر برای برابری از بند زنان اوين گذشت و به بند مردان گوهردشت هم رسيد. تا آن‌جا كه در دل فرزاد محكوم به اعدام نيز اميد آفريد و دلش را هوايی كرد.

آری "نازنين؛ هم‌بازی تو این روزها، دلش بدجوری هوایی شده". اين‌جا كه می‌رسم گير می‌كنم. می‌خواهم رد شوم اما نمی‌توانم. چند بار تكرارش می‌كنم. "نازنين؛ هم‌بازی تو این روزها، دلش بدجوری هوایی شده". با بغض می‌گذرم تا با خواندن ادامه‌ی متن در كوچه‌های خلوت خاطرات فرزاد عشق بازی‌های پنهانی و كودكانه‌شان پيش از آن‌كه قانون نانوشته‌ی طبيعت بخواهد بر هم نامحرم‌شان كند را در اولین نگاه و آخرین اشک به نظاره بنشينم.3

 

حس اين‌كه كاك فرزاد هم‌راهم است از اين پس در کمپین یک میلیون امضاء و شانه به شانه‌اش می‌دهم در اين كارزار بر شور و انرژی‌ام می‌افزايد. مدت‌ها بود با هدف جمع آوری امضاء از خانه بيرون نزده بودم. به همان تك و توك امضاء گرفتن‌ها در تاكسی و اتوبوس بدعادت شده بودم. چند باری قرار شد با تعدادی از دوستان كمپينی برای جمع آوری امضاء به صورت گروهی اقدام كنيم اما جور نشد. بار ديگر به چند نفر از دوستان پيشنهاد می‌دهم. تنها سه نفر قبول می‌كنند كه در برنامه‌ی جمع آوری امضاء به صورت گروهی در يك مكان عمومی شركت كنند. شب قبل هم آن نفر ديگر پشيمان می‌شود. می‌مانيم من و بهاره. دل‌سرد می‌شوم. جمع آوری امضای گروهی ‌با دو نفر! اما اين‌بار بهاره است كه اميد می‌دهد و با قاطعيت می‌گويد: می‌رويم.

فكرش را هم نمی‌كردم من تنبل اين ساعت صبح از خواب بيدار شوم. چه روز خوبی. چه هوای خوبی. بهار كُردی در منطقه‌ی ما آغاز شده. مقصد يكی از تفرج‌گاه‌های اطراف شهر است. بيانيه و دفترچه و خودكار را دستمان می‌گيريم و از اولين نفری كه می‌بينيم شروع می‌كنيم. دقيقاً همان مورد اول با برخورد سردش بدجور ضدحال می‌زند. به فاصله‌ی چند قدم اما دومين نفر با امضای بياينه انرژی مثبت می‌دهد. يكی با بی‌حوصلگی رویش را ازمان بر می‌گرداند، اما آن ديگری با اشتياق به حرف‌های‌مان گوش می‌دهد.

آن خانواده با مِن و مِن كردن و بهانه آوردن عذرمان را می‌خواهند، ولی اين خانواده خيلی تحويل‌مان می‌گيرند. اصرار می‌كنند روی ‌زيراندازشان بنشينيم. برای‌مان ميوه پوست می‌‌كنند و آرزوی موفقيت دارند. يكی امضاء می‌كند. هنوز چند قدم دور نشده‌ايم كه صدای‌مان می‌زند. شوهرم هم می‌خواهد امضاء كند. يكی ديگر امضاء می‌كند. كمی ‌كه دور می‌شويم شوهرش نزدمان می‌آيد. خانمم می‌خواهد امضايش را خط بزند! آن خانم مرتب به بهاره می‌گويد آفرين به اين اراده و اين آقا خطاب به من تكرار می‌كند: آخه لامصب تو كه مردی چرا؟!

موقع برگشت امضاها را می‌شماريم. صد عدد. پيشنهادم را با بهاره مطرح می‌كنم. با خوشحالی می‌‌پذيرد. خودكار را از كيفش بيرون می‌آورد و آن‌جا كه بايد نام خودمان را به عنوان جمع آوری كننده امضاها درج كنيم می‌نويسد «فرزاد كمانگر». من و بهاره اين صد امضاء را تقديم كرديم به فرزاد كمانگر و از طرف او به كمپين يك ميليون امضاء با اميد به برابری و آزادی برای زنان و فرزاد.

راستی يكی از همين روزها بايد سری بزنم به خانه‌ی كاك فرزاد، خدمت دايه خانمش و آن برگه‌ی كمپين را كه دفعه‌ی پيش در خانه‌شان جا گذاشتم تا امضايش كنند پس بگيرم. كاش برگه پر نشده باشد. يك جا برای ‌امضای دستی فرزاد در همان برگه بايد خالی بماند.

 

پی‌نوشت...

از تو نوشتن قدغن

2ـ با اين يك تكه درگيرم! دو برداشت دارم از آن. يكی ارزش دهی به بكارت دختران كه قرار است شبی به واسطه‌ی فعل مردی از بين برود و در پی آن جايگاه دوشيزه‌ای به بانو ارتقاء يابد و اين جای تبريك دارد! يا نه، می‌توان اين‌گونه برداشت نمود كه تبريك از برای رفع محدوديتی‌ست كه نقض كننده حق مالكيت زن است بر بدن خود و فرزاد نيز در جای ديگری از اين نامه با بيان اين‌كه "زن هنوز مالك تن خود نيست" از سر حسرت بدان اشاره‌ می‌كند. دوست دارم اين برداشت دوم درست باشد.

3ـ در اين بخش از نوشتار به كرات از اصطلاحات و جملاتی كه فرزاد در نامه‌اش به كار برده استفاده شده است.

| + | بخش: کوچه به کوچه |

كمپين و جايزه در شب نشينی خانوادگی 

» گورين ئه‌را يه‌كسانی ـ كاوه قاسمی كرمانشاهی ـ 13 بهمن 1387

 

جديداً كم پيش می‌آيد در ميهمانی‌های خانوادگی ‌شركت كنم مگر به ضرورت يا كه اصرار مادرم. اما اين بار فرق می‌كرد. ميهمانی امشب فرصتی بود تا حضوراً از كسی كه كار ارزشمندی را برايم انجام داده بود تشكر كنم. پس خود، شيرينی در دست پيش‌قدم شدم.

با كمی فاصله از جمع نشسته و سرگرم تماشای تلويزيون بودم. نمی‌دانم چه كسی اول شروع كرد اما تا به خود آمدم ديدم بحث بر سر كمپين يك ميليون امضاست و جايزه سيمون دوبووار! تقريباً همه در آن جمع كوچك خانوادگی كه پيش‌تر بيانيه‌ی كمپين را امضاء كرده بودند از طريق شبكه‌های ماهواره‌ای در جريان تعلق جايزه به كمپين و دريافت آن توسط خانم بهبهانی قرار داشتند. جالب آن‌كه هر كس به واسطه‌ی همان يك امضاء كه پای بيانيه گذاشته بود نسبت به كمپين و جايزه احساس تعلق می‌كرد و خود را محق به اظهارنظر در اين مورد می‌دانست.

در اين ميان مادرم به واسطه‌ی ميزبانی يكی دو باره جلسات كمپينی و آشنايی با چند نفر از فعالان آن و البته جمع آوری چند امضاء احساس ويژه‌ای داشت و بيش‌تر در بحث مشاركت می‌كرد و خاله‌ی بزرگم كه "بی‌بی"‌ صدايش می‌زنيم و در عين پيری بسيار شيرين سخن است اما كم‌تر خود را در بحث دخيل می‌دانست. به يادش می‌آورم كه او هم بيانيه‌ی كمپين را امضاء كرده و تازه امضای او از همه معتبرتر است زيرا كه پای بيانيه را اثر انگشت گذاشته است. خيلی زود به ياد می‌‌آورد و من هم جريان امضاء گرفتن از بی‌بی را برای همه تعريف می‌كنم.

"هر بار كه از بی‌بی می‌خواستم تا بيانيه را امضاء كند بايد يك بار متن را كامل برايش می‌خواندم و آخر سر می‌گفت «اين‌ها همه‌اش حرف است زن خودش بايد عرضه و قابليت داشته باشد» و فوراً از خودش مثال می‌آورد كه «مگر من نبودم نه سواد داشتم و نه حقوق، ولی زير بار حرف زور شوهرم نمی‌رفتم» و با افتخار و آب و تاب از پيروزی‌های خود در مشاجرات و دعواها بر مرحوم همسرش می‌گفت و در پايان تأكيد بر اين‌كه «زن بايد خودش به لحاظ مالی مستقل باشد كه اگر شوهرش دستش را برد پشتش تا باسنش را بخاراند فكر نكند می‌خواهد به او خرجی بدهد».

هر دفعه كه برای بی‌بی توضيح می‌دادم اين‌ها كه در بيانيه آمده مربوط می‌شود به قوانينی كه هزاری زن هم به قول تو باعرضه و قابليت باشد به وقت گرفتار شدن با مشكلات حقوقی نمی‌تواند مانع از اجرايی شدن آن‌ها شود دوباره می‌خواست تا قوانين را برايش بخوانم و اين بار اما استدلالش برای امضاء نكردن اين بود كه «خُب اين‌ها كه گفتی چه ربطی به من داشت. می‌خواهم شوهر كنم يا طلاق بگيرم و يا اين‌كه سرپرستی بچه‌هايم را قبول كنم»!!!

ديگر بی‌خيال امضاء گرفتن از خاله شده بودم. تا اين‌كه بالاخره با دريافت علاقه‌ی ويژه بی‌بی ‌به دخترانش و مطرح كردن اين‌كه اگر دور از جان اتفاقی برايش بيافتند آن‌ها نصف برداران‌شان از مال او ارث خواهند برد. زود برگه را انگشت زد و تأكيد داشت كه جلو اسمش بنويسم به دخترانش بايد بيش‌تر برسد!"

به بحث كمپين و جايزه باز می‌گرديم و اين‌بار مسئله‌ی وجه نقدی جايزه مطرح می‌شود. يكی نظرش اين است كه بايد پول را می‌گرفتيد و در كمپين و برای خودتان هزينه می‌كرديد. ديگری می‌گويد پول را می‌گرفتيد و به زنان نيازمند می‌داديد. اما اكثراً عدم دريافت وجه نقدی را بهترين تصميم می‌دانند و می‌گويند خيال خودتان را راحت كرديد اگر نه بايد بعد از اين مرتب برای هر كس توضيح می‌داديد كه پول را كجا و چطور مصرف كرديد و از طرفی هم دست حكومت در اتهام زنی باز می‌شد كه بله اين‌ها از خارج كشور تأمين مالی می‌شوند. در اين ميان اما يكی از نظرات برايم بسيار جالب و قابل تأمل است. او كه می‌گويد اگر بعد از دريافت پول جايزه به من مراجعه می‌شد برای گرفتن امضاء در اين‌كه واقعاً از روی باور و اعتقاد و با هدف آگاه سازی و تغییر قوانین اقدام به جمع آوری امضاء می‌كنيد يا بابت اين كار احياناً پولی هم دريافت می‌‌نمائيد دچار ترديد می‌شدم.

به ياد بحث‌های ‌مطرح شده در ميلينگ ليستی می‌افتم كه برای تصميم گيری در مورد دريافت يا عدم دريافت جايزه نقدی راه اندازی گرديد و نهايتاً به رأی گيری گذاشته شد. موافقان و مخالفان نظر می‌دادند و دلايلشان را بيان می‌داشتند و در اين بين حتی كسانی بودند كه تغيير نظر دادند. خود من هم از آن دسته بودم كه نخست با دريافت جايزه موافق و سپس نظرم تغيير كرد هرچند كماكان حساب جايزه را از كمك مالی جدا دانسته و می‌دانم. حال با مطرح شدن بحث كمپين و جايزه در آن شب نشينی خانوادگی و شنيدن نظرات آن جمع به عنوان نمونه‌ی بسيار كوچكی از امضاء كنندگان بيانيه‌ی كمپين به ويژه آن نظر آخر فكر می‌كنم ما بهترين تصميم را گرفتيم.

| + | بخش: کوچه به کوچه |

و هم اکنون جایزه تعلق می‌گیرد به... 

» گورين ئه‌را يه‌كسانی ـ بهاره علوی ـ 24 دی 1387

 

به نشانه‌ی علاقه، عشق و همبستگی، برای شجاعت زنان، جایزه‌ی سیمون دوبووار، به کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز !

 

(صدای سوت و کف حضار)

 

نمی‌دونم چه جوری بگم که پررویی نشه... من نیم سال نیست که اومدم به کمپین... ولی شاید این از معجزات کار گروهی و همدلی همه‌ی بچه‌هاست (شاید هم روداری من!) که این‌طور آدم خودش رو، هرچند عضو خیلی کوچیکی باشه، شریک می‌دونه توی این پیروزی.

 

آیدا سعادت توی مصاحبه‌ای درباره‌ی این جایزه می‌گفت، این جایزه مال همه‌ی اعضای کمپین و همه‌ی کساییه که با یه امضا به نوبه‌ی خودشون به کمپین کمک کردن.

دوست داشتم این حرفش رو. واقعاً همه‌ی کسایی که امضا کردن توی این جایزه سهمین.

همه‌ی اون زن‌هایی که با مادربزرگم رفتیم خونه‌هاشون... همون زنی که سواد نداشت، انگشت زد... اون زنی که 12 سالگی شوهرش داده بودن... اون زنی که از ترس از دست دادن بچه‌هاش دم نمی‌زد...

و اون مرد راننده تاکسی که وقتی مسافرایی که حاضر نشدن امضا کنن، پیاده شدن گفت بدید به من تا امضا کنم...

 

و البته جوابی برای همه‌ی اون‌هایی که بی‌تفاوت رد شدن از بیانیه‌ها... مشکل من که نیست... دنبال دردسر که نمی‌گردیم...

این‌ها رو اعضای کمپین حتما شنیدن... اصلاً کار ما جواب دادن به همین سوال‌هاست... که قانون مشکل همه‌ی ماست... که امضاها محفوظ می‌مونن، مسئولیتی برای امضاکننده‌ها وجود نداره... همه‌ی این‌ها خوبه. می‌شه ساعت‌ها با علاقه بحث کرد .ولی امان از اون جمله‌ی دیگه...

 

اینا همش هم درست، فایده‌ای که نداره... این رو که می‌گفتن اول‌ها، باز سعی می‌کردم لبخند بزنم، توضیح بدم دوباره... بعدترها که می‌دیدم با این توجیه‌ها فقط از سرشون باز می‌کنن، متنفر می‌شدم... حالا ولی، احساس شکست می‌کنم فقط...

همش درست، ولی فایده‌ای نداره...؟ پس می‌ریزن توی خونه‌های اعضای کمپین، وسایل‌شون رو ضبط می‌کنن... ممنوع الخروج می‌شن... بازداشت‌شون می‌کنن... به خاطر هیچ...؟

زینب بایزیدی، هانا عبدی، روناک صفازاده... این‌ها پس برای چی زندانن الان؟ برای یه کار بی‌فایده...؟

 

حالا بین همه‌ی این احساسات و شکست‌ها و عشق‌ها و نفرت‌ها... این جایزه واقعاً چسبید... مثل یه روحیه‌ی تازه... یه امید دوباره... و تلاش مجدد برای سر صحبت رو باز کردن... چقدر مونده تا یک میلیون...؟ چند نفر هنوز نمی‌دونن...؟

 

تبریک به همه‌ی اعضای کمپین، همه‌ی کسایی که امضا کردن، همه جای ایران، هر جای دنیا.

و تبریک به خودم!

به خاطر همه‌ی تلاش‌های اندک، فعالیت‌های محدود، حضور جدید و جو گرفتگی بسیار!

| + | بخش: کوچه به کوچه |