گورین ئهرا یهکسانی
تغییر برای برابری
|
|
گرامیداشت روز جهانی زن در كرمانشاه » گورين ئهرا يهكسانی ـ 22 اسفند 1387 عصر روز چهارشنبه 21 اسفند ماه به دعوت مجموعه فعالان كمپين يك ميليون امضاء در كرمانشاه نشستی با موضوع آسيب شناسی فعاليت در حوزه زنان در كرمانشاه برگزار شد. در اين نشست كه به مناسبت روز جهانی زن در دفتر شعبهی كرمانشاه سازمان ادوار تحكيم وحدت برگزار گرديد شركت كنندگان در قالب تريبون آزاد به ارائهی ديدگاهها و تبادل نظر در رابطه با موضوع مورد بحث پرداختند. در بخش پايانی اين نشست اعضای كمپين يك ميليون امضاء با پخش برشورهای 8 مارس در بين حاضران درباره كمپين و سابقهی فعاليت آن در كرمانشاه توضيحاتی را ارائه نمودند. | + | بخش: اخبار و گزارشها |
تروریست کیست؟ / نامهی دوم زينب بايزيدی از زندان
در عصر حاضر كه بحث بر سر جهانی شدن و حقوق بشر بيشترين توجه افراد، گروهها و رسانهها را به خود معطوف داشته است. در عصری كه بيش از هر زمان ديگری مرزها و موانع ميان ملل و فرهنگهای مختلف در حال از بين رفتن است و ابزارهای ارتباطی مدرن شهروندان جهانی را به يكديگر پيوند میدهد. بهترين اين شهروندان آنانی هستند كه بيشترين احساس مسئوليت را در برابر همنوعان خود دارند و برای رفع بحرانهای بشری در گوشه و كنار جهان میكوشند. آنگونه كه پيداست امروزه زندگی افراد بشر طوری به هم پيوند خورده است كه بیتوجهای نسبت به آنچه در جهان پيرامونت و در رابطه با ديگر انسانها میگذرد نوعی بیتفاوتی به خود و خانواده بشری محسوب میگردد. اما در بسياری از موارد ديده میشود كه هنوز با گروههايی از جامعهی بشری رفتارهای غيرانسانی صورت میگيرد. از آن جمله برخوردهای دول سركوبگر با ملت كُرد است. كُرد بودن و ابراز وجود كردن با اين نام و مطالبهی حقوق ابتدايی و انسانی از سوی اين مردم تاوانی سنگين خواهد داشت. تاوانی كه توسط حاكميت بر مردم و فعالان كُرد تحميل میگردد. اما با اين وجود ساليان درازیست كه اين خلق ضمن تحمل رنجها و مرارتهای بسيار در راه برخورداری از حقوق خويش با مبنا قرار دادن اصل نخست منشور جهانی حقوق بشر مبارزه كرده و میكند. اكنون با گذار از مرحلهی سخت برده داری و فئوداليسم، بشر با وجود معضلات خاص سرمايه داری تجاربی به دست آورده است و در كنار اين تجارب وسايل ارتباط جمعی و امكان برقراری راحت و سريع ارتباط بين انسانها و نيز وجود نهادهای بشردوست و گسترش و تقويت جامعهی مدنی تا حدودی امكان انعكاس صدای طبقهی زيردست را فراهم آورده و توانستهاند كه صدای خود را به گوش جهانيان برسانند و موفقيتهايی را كسب نمايند. هر چند اين موفقيتها بيشتر از آنكه در ميان كشورهای جهان سوم بروز يابد در سطح كشورهای پيشرفته به چشم میآيد. در ايران سالهاست مردم برای رسيدن به دموكراسی تلاش میكنند و طی چند سال اخير شاهد شكلگيری و رشد جامعهی مدنی بودهايم. كُردها نيز همواره سعی در مطرح ساختن خواستههای انسانی خود داشتهاند و در راه مبارزه برای كسب حقوق خويش متحمل هزينههای گشته و بهای آن را نيز پرداختهاند. بهايی به قيمت خوردن برچسبهايی چون تجزيه طلب، تروريست و محارب و در نتيجه دريافت حكم حبسهای طويل المدت و حتی اعدام. حق و حقوق طبيعی كُردها به آنها داده نمیشود و در مقام شهروند درجهی دو به حساب میآيند. هميشه به كُردها با ديدی امنيتی نگريسته شده و به بدترين شكل ممكن سركوب شدهاند و تلاشهای آنان برای ايجاد دوستی و گسترش همكاری و سعی در از بين بردن چالشها با واكنش منفی مواجه شده است. برخوردهای شديد با فعالان كُرد به خوبی نمايانگر اين واقعيت است. كنشی كه از سوی فعالان در سراسر ايران انجام میگيرد و فعاليت مدنی خوانده میشود به كردستان كه میرسد انگ تروريستی میخورد. كوششهای حقوق بشری كه جزو افتخارات انسانی محسوب میگردد و از تلاشگران اين عرصه حمايت و تقدير میشود، متأسفانه در ايران مورد بیحرمتی قرار میگيرد و با نسبت دادن اتهامات واهی از فعاليتشان جلوگيری به عمل میآيد. مگر آنكه اين كوششها در چهارچوب مشخص شده و در خدمت منافع ايشان قرار گيرد كه در اين صورت ماهيت حقيقی و انسانی خود را از دست میدهد. به عنوان نمونه میتوان به حكم ده سال زندان برای محمدصديق كبودوند رئيس سازمان دفاع از حقوق بشر كردستان كه به عنوان پدر حقوق بشر در كردستان شناخته میشود اشاره كرد و نيز برخوردهای صورت گرفته با ديگر فعالان اين سازمان. كُردها حتی اگر در فعاليتهای سراسری و مشترك با فارسها و آذری ها و... برای رسيده به اهداف مشترك انسانی شركت كنند و در اجتماعات پايتخت نيز حضور يابند باز هم آشوبگر خوانده میشوند. برای مثال فعالیت زنان کُرد در حوزههای زنان و همراه با دیگر زنان آزادیخواه در ایران برای تغییر قوانین تبعیض آمیز و متعهد ساختن دولت به اجرای كنوانسيونهای بينالمللی در ايران، كه باز در اينجا همان اتهامات محاربه و تروريست برای فعالان كُرد در حوزه زنان مطرح میشود و برای آنان احكام سنگين صادر میگردد. همهی اين موارد و بسياری موارد ديگر در ايران جرم قلمداد میشود و به كردستان كه میرسد اين جرمها سنگينتر خواهد شد تا آنجا كه حتی فعاليتهای مدنی نيز به تجزيه طلبی و تروريستی تعبير میگردد، در حالی كه مبارزات زنان و مردان كُرد تنها در راستای رفع تبعيض جدای از نژاد و ملت و مذهب بوده است. حال خطاب به وجدان های بيدار میپرسم به راستی تروريست كيست؟ کسانی که مایهی ترس و وحشت در بین مردم هستند یا کسانی که از حقوق طبیعی خود و مردمشان دفاع میکنند؟ آيا تلاش برای اجرایی کردن اعلامیهی جهانی حقوق بشر عملی تروريستیست؟! آيا تلاش برای پايان دادن به جنگ و خونریزی عملی تروريستیست؟! آيا تلاش برای ریشهکن کردن فقر و گرسنگی عملی تروريستیست؟! آيا تلاش برای رفع تبعیض میان زنان و مردان عملی تروريستیست؟! اگر همهی اينها در كنار عشق ورزیدن به انسانیت و ميل به آزاد زيستن عملی تروريستی خوانده میشود، پس چه باك از خوردن انگ تروريست و تحمل حبس در كنار روناكها و حتی اعدام شدن با فرزادها و ديگرانی كه جرمشان تنها طلب حقوق انسانی و حق آزاد زيستن است. زينب بايزيدی زندان مركزی زنجان 12 اسفند 1387 | + | بخش: نامـههای شما |
یکصد امضاء از طرف فرزاد كمانگر تقديم به كمپين تغيير برای برابری » گورين ئهرا يهكسانی ـ كاوه قاسمی كرمانشاهی ـ ۱ اسفند ۱۳۸۷
نامهای ديگر از فرزاد كمانگر میرسد.1 گويی هر از گاهی با نگاشتن اين نامهها از كنج زندان میخواهد به يادمان بياورد اسارت خويش و مسئوليت ما را. كه او در بند است و چنان خروشان و ما آزاديم و چنين خموش. نامه اينبار روايتگر عشقیست كهنه اما زنده كه يادش طی تمامی اين سی ماه که از زندانی شدنش میگذرد التيام بخش روزها و شبهای غمناك از تنهايی و دردناك از شكنجهی فرزاد بوده در بندی خانههای گوهردشت و اوين و سنندج و كرمانشاه. فرزاد نامهاش را با ياد همبازی دوران كودكیاش كه بعدها در قامت معشوق رخ مینمايد آغاز میكند. شب هنگام در گرمای تابستان همراه با او در كوچه پس كوچههای شهر پرسه میزند و به اميد اولين سپيده مشترك با هم بودنشان روزی هزار بار با خود تكرار میكند "دوشيزه دوشين، بانو شدنت مبارك"2 و در پايان به پاس تحمل هزاران سال رنج و نابرابریهای زن بودن. به پاس هزاران خاطره و رویای ناتمام. با یک امضاء به کمپین برابری خواهی زنان میپيوندد. یک امضاء به پاس زن بودن و زن ماندن او و ديگر زنان سرزمينش. ديوارهای بلند و قطور زندان نيز نتوانست مانع از گسترش گفتمان برابری خواهی زنان شود. آوازهی كارزار تغییر برای برابری از بند زنان اوين گذشت و به بند مردان گوهردشت هم رسيد. تا آنجا كه در دل فرزاد محكوم به اعدام نيز اميد آفريد و دلش را هوايی كرد. آری "نازنين؛ همبازی تو این روزها، دلش بدجوری هوایی شده". اينجا كه میرسم گير میكنم. میخواهم رد شوم اما نمیتوانم. چند بار تكرارش میكنم. "نازنين؛ همبازی تو این روزها، دلش بدجوری هوایی شده". با بغض میگذرم تا با خواندن ادامهی متن در كوچههای خلوت خاطرات فرزاد عشق بازیهای پنهانی و كودكانهشان پيش از آنكه قانون نانوشتهی طبيعت بخواهد بر هم نامحرمشان كند را در اولین نگاه و آخرین اشک به نظاره بنشينم.3 حس اينكه كاك فرزاد همراهم است از اين پس در کمپین یک میلیون امضاء و شانه به شانهاش میدهم در اين كارزار بر شور و انرژیام میافزايد. مدتها بود با هدف جمع آوری امضاء از خانه بيرون نزده بودم. به همان تك و توك امضاء گرفتنها در تاكسی و اتوبوس بدعادت شده بودم. چند باری قرار شد با تعدادی از دوستان كمپينی برای جمع آوری امضاء به صورت گروهی اقدام كنيم اما جور نشد. بار ديگر به چند نفر از دوستان پيشنهاد میدهم. تنها سه نفر قبول میكنند كه در برنامهی جمع آوری امضاء به صورت گروهی در يك مكان عمومی شركت كنند. شب قبل هم آن نفر ديگر پشيمان میشود. میمانيم من و بهاره. دلسرد میشوم. جمع آوری امضای گروهی با دو نفر! اما اينبار بهاره است كه اميد میدهد و با قاطعيت میگويد: میرويم. فكرش را هم نمیكردم من تنبل اين ساعت صبح از خواب بيدار شوم. چه روز خوبی. چه هوای خوبی. بهار كُردی در منطقهی ما آغاز شده. مقصد يكی از تفرجگاههای اطراف شهر است. بيانيه و دفترچه و خودكار را دستمان میگيريم و از اولين نفری كه میبينيم شروع میكنيم. دقيقاً همان مورد اول با برخورد سردش بدجور ضدحال میزند. به فاصلهی چند قدم اما دومين نفر با امضای بياينه انرژی مثبت میدهد. يكی با بیحوصلگی رویش را ازمان بر میگرداند، اما آن ديگری با اشتياق به حرفهایمان گوش میدهد. آن خانواده با مِن و مِن كردن و بهانه آوردن عذرمان را میخواهند، ولی اين خانواده خيلی تحويلمان میگيرند. اصرار میكنند روی زيراندازشان بنشينيم. برایمان ميوه پوست میكنند و آرزوی موفقيت دارند. يكی امضاء میكند. هنوز چند قدم دور نشدهايم كه صدایمان میزند. شوهرم هم میخواهد امضاء كند. يكی ديگر امضاء میكند. كمی كه دور میشويم شوهرش نزدمان میآيد. خانمم میخواهد امضايش را خط بزند! آن خانم مرتب به بهاره میگويد آفرين به اين اراده و اين آقا خطاب به من تكرار میكند: آخه لامصب تو كه مردی چرا؟! موقع برگشت امضاها را میشماريم. صد عدد. پيشنهادم را با بهاره مطرح میكنم. با خوشحالی میپذيرد. خودكار را از كيفش بيرون میآورد و آنجا كه بايد نام خودمان را به عنوان جمع آوری كننده امضاها درج كنيم مینويسد «فرزاد كمانگر». من و بهاره اين صد امضاء را تقديم كرديم به فرزاد كمانگر و از طرف او به كمپين يك ميليون امضاء با اميد به برابری و آزادی برای زنان و فرزاد. راستی يكی از همين روزها بايد سری بزنم به خانهی كاك فرزاد، خدمت دايه خانمش و آن برگهی كمپين را كه دفعهی پيش در خانهشان جا گذاشتم تا امضايش كنند پس بگيرم. كاش برگه پر نشده باشد. يك جا برای امضای دستی فرزاد در همان برگه بايد خالی بماند. پینوشت... 2ـ با اين يك تكه درگيرم! دو برداشت دارم از آن. يكی ارزش دهی به بكارت دختران كه قرار است شبی به واسطهی فعل مردی از بين برود و در پی آن جايگاه دوشيزهای به بانو ارتقاء يابد و اين جای تبريك دارد! يا نه، میتوان اينگونه برداشت نمود كه تبريك از برای رفع محدوديتیست كه نقض كننده حق مالكيت زن است بر بدن خود و فرزاد نيز در جای ديگری از اين نامه با بيان اينكه "زن هنوز مالك تن خود نيست" از سر حسرت بدان اشاره میكند. دوست دارم اين برداشت دوم درست باشد. 3ـ در اين بخش از نوشتار به كرات از اصطلاحات و جملاتی كه فرزاد در نامهاش به كار برده استفاده شده است. | + | بخش: کوچه به کوچه |
از پزشکی قانونی تا بخش سوختگی (گزارشی از ضرب و شتم زنان کرمانشاه) » گورين ئهرا يهكسانی ـ ژیلا گل عنبر ـ ۲۹ بهمن ۱۳۸۷ ...صد قدمي از بيمارستان بيستون فاصله داشت. چشمم که به تابلوي سازمان افتاد پياده شدم. شايد اولين مراجعه کننده بودم. نگهبان ساعتش را نگاه کرد و گفت: هنوز 7:30 است. کار اداري 8:15 شروع ميشود. چهل و پنج دقيقه وقت داشتم. کتابي در کيفم بود در حاليکه قدم ميزدم آن را ورق زدم. افکارم اما متمرکز نبود. آن را دوباره به سر جاي اولش برگرداندم. صبحانه جاي کتاب را پر کرد و بعد قدم زدم. خيلي زود عقربهها 8:15 را نشان دادند. از حياط ساختمان رد شدم از پلههايش بالا رفتم و به داخل راهرو رسيدم. مراجعه کنندگان اغلب صندليها را اشغال کرده بودند. در همان فاصله قدم زدنهايم آمده بودند يا شايد هنگام برگشتن... جماعتي ايستاده و تعدادي هم در رفت و آمد بودند. اولين اتاق پذيرش معاينات بود. جهت معاينه فيزيکي آمده بودند و بايد مبلغي را واريز ميکردند تا معاينه شوند. چه شکايت از ضرب و شتم و چه تصادفات رانندگي! هيچ کس مضطرب به نظر نميرسيد. آنها که آثار کبودي و ضربه روي اندامشان مانده بود شايد با آمدن به آنجا اضطرابشان را وا نهاده بودند. راهي اتاق رئيس شدم. روابط عمومي از من کارت شناسايي خواست. پس از چند لحظه به اتاق رئيس رفتم. بدون مقدمه از آقاي دکتر مالمير، رئيس پزشک قانوني استان، آمار ضرب و شتم زنان مراجعه کننده را خواستم. دکتر مالمير گفت: «ما گزارش يا آمارهايمان را به سه قوه ميدهيم. طرح طبقهبندي شده داريم که چه آماري بدهيم يا ندهيم. براي يافتن آمار کلي از استان هم بايستي از سازمان در تهران مجوز بگيرم. آمار ضرب و شتم زناني که به اينجا مراجعه ميکنند، مشخص است. اما اينکه ضارب اين زنان کيست، نامعلوم است! يعني ما دنبال اين نيستيم که چه کسي زده! اينکه چه کسي اين زنان را مورد ضرب و شتم قرار داده، جزو حيطهي کاري ما نيست. صرف اينکه نزاع بوده يا تصادف در پزشکي قانوني معين ميشود، آن هم با مجوز پزشکي قانوني تهران قابل ارائه دادن است». او در پايان گفت: «شما ميتوانيد در اين رابطه طرح پژوهشي بنويسيد؛ ProPosal تهيه کنيد و با همکاران ما در اين سازمان کار پژوهشي انجام دهيد». بخش سوختگي بيمارستان امام از پزشکي قانوني که نااميد شدم به بخش سوختگي رفتم. تا لااقل در اين بخش خلأ آماري پيشين را جبران کنم. صداي نالههاي بيماران اين بخش فضاي راهرو طويل بيمارستان را پر کرده بود. پدراني در پشت پنجره دختران سوختهشان را ميپاييدند و به شدت نگران به نظر ميرسيدند. در چشمان يکي از آنها حلقههاي اشک جمع شده بود. با بغض گفت: «دخترم اينجاست. ميترسم از دستم برود. او خودسوزي کرده، نميدانم چرا»! ديگران طول راهرو را ميپيمودند و دوباره در پشت پنجرهها هراسان دخترانشان را ميپاييدند... پرستاران و پزشکان پيوسته در رفت و آمد بودند. از مسئول اين بخش خواستم توضيحاتي در مورد خودسوزيهاي زنان بدهد. مسئول بخش سوختگي آدرس دفتر رئيس را داد و اينکه بايد رئيس نامه بدهد تا او همکاري کند. در دفتر آقاي رئيس هم عنوان شد که بايد از حراست علوم پزشکي نامه بياورم. آن هم لازمهاش اين بود که دقيقاً عنوان کنم اين آمار را به چه منظوري ميخواهم. ناچاراً به طور غيررسمي با دو نفر از کارکنان اين بخش گفتوگو کردم؛ با اين تعهد که نامي از آنها برده نشود. آنها البته در جريان چند و چون خودسوزي زنان نبودند. فقط تجارب شخصيشان با زنان بخش سوختگي را بيان کردند. خودسوزي خودسوزي نوعي اعتراض خشن است به نگرش، رفتار و اعمال اطرافيان! نوعي خودآزاري دردناک است عليه وضعيت موجود؛ رنجيدگي خاطر از رفتار، اعمال و کلام نزديکان که به نظر ميرسد در شهرهاي کوچک و مخصوصاً روستاها آمار آن بيشتر است. خودسوزي دلايل رواني، عاطفي، فرهنگي و اقتصادي دارد. به گفته يکي از کارکنان بخش سوختگي دليل خودسوزي براي دختران و زنان جوان، مسايل عشقي و عاطفي است. او ميگويد: «اين زنان نميدانند خودسوزي چه عواقبي دارد». يک خانمي به خود من گفت: «به اين خاطر خودسوزي کردم که عزيز شوم». شايد براي ترساندن اطرافيان است. آنها با اين حرکت اعلام ميکنند «ما را هم ببينيد. ما هم وجود داريم»! يکي ديگر از کارکنان اين بخش ميگويد: «گاه اين زنان از ما ميپرسند: «ما خوب ميشويم؟ جاي سوختگي ما ميماند؟» اين سوالها نشان از نوعي پشيماني دارد و نشان از نوعي نگراني! همه اينها مشخص ميکند که اين زنان عواقب خودسوزي را نميدانستهاند و نسنجيده به اين کار روي آوردهاند. اين کارمند بخش ادامه ميدهد: «زناني که خيلي افسردهاند، همکاري نميکنند. به دختري 19 ساله گفتيم: «اگر زيربغلش را بلند نکند، زخمها ميچسبد» او در پاسخ گفت: «خوب بچسبد، من ميخواهم بميرم». کانون خودسوزيها اولين کانون خودسوزيها، کوهدشت در استان لرستان است. در لرستان چون امکان درمان اين بيماري وجود ندارد، آنها را به کرمانشاه منتقل ميکنند، دومين کانون خودسوزي زنان ايلام و سومين آن نورآباد (بين هرسين و خرم آباد) است. زنان سوخته کامياران را هم به کرمانشاه ميآورند و سرانجام مناطق مختلف استان کرمانشاه است که شهرهاي مختلف اينجا از جمله اسلام آباد، گيلان غرب، پاوه و اورامانات و بقيه شهرها و روستاهاي استان را در بر ميگيرد. ما در غرب کشور بيمارستان سوختگي نداريم. اينجا فقط بخش سوختگي است و اين درمان بيماران شهرهاي استان و خارج استان را جوابگو نيست. بيماران عفوني کودک و بزرگسال يکجا با هم در يک بخش نگهداري ميشوند. در حاليکه اينها بايد از هم جدا شوند. اما به دليل کمبود امکانات آنها در يک محل و در جوار هماند. تيم درمان توانبخشي اين بخش شامل ترميمي، سوختگي، جراح عمومي، روان شناسي، اندام ساز و... است که ناقص است. روزانه در کرمانشاه 20 نفر بستري ميشوند، يکي دو نفر مرخص و به همين ميزان اضافه ميشوند. در اين ميان 20 درصد سوختگيها مربوط به مردان و کودکان است که اغلب در اثر سانحه و تصادف اتفاق ميافتد، 10 درصد سوختگيهاي سانحهاي مربوط به زنان است، 70 درصد بقيه سوختگيها مربوط به زنان است که از نوع خودسوزي است. مواردي از خودسوزي گاه شامل زنان ميانسال تا 80 سال است که به علت فقر و درگيري خانوادگي رخ ميدهد. اما براي زنان جوان اغلب عاطفي است. اين زنان روزهاي اول منگاند. آنها گروه درمان را به علت غيرواقعي سوختگي، دچار سردرگمي ميکنند. وقتي از آنها سوال ميشود که چه اتفاقي افتاده؟ آنها به همراهشان نگاه ميکنند و همراه، گروه درمان را به جايي سوق ميدهد که گوياسانحه بوده! چرا خودسوزي را به سانحه قلمداد ميکنند؟ يکي از کارمندان بخش ميگويد: «شايد نگراناند که گروه درمان آنها را ملامت کند، يا ترس از مشمول نشدن امکانات گروه درماني و اينکه قبلاً خودسوزيها تحت پوشش بيمه قرار نميگرفتند». جديداً بيمه خودسوزي را هم تحت پوشش برده است. حتي گاه بيمار را با دفترچه ديگري به بيمارستان منتقل ميكنند. پس از فوت بيمار مشخص ميشود که نام واقعي بيمار چه بوده است! جالب است که در زمان تعطيليهاي چند روزه موارد خودسوزي و خودکشي بيشتر ميشود. متأسفانه به نظر ميرسد اوقات فراغت فرصتي براي جدال بوده است! در تعطيليهاي چند روزه، روزانه 6 ـ 5 مورد بيماران خودسوزي به بيمارستان منتقل ميشوند. مواردي از زنان بستري ماريا 27 ساله با 50 درصد سوختگي ميگويد: «من هر روز کتک ميخوردم. اين خشونتها آنقدر تکراري شده بود که گاه برايم عادي جلوه ميکرد. اوايل نگران بودم که بگويم در اثر ضرب و شتم خود را سوزاندم. زيرا با اين سوال مواجه ميشدم که چرا کتک خوردهاي؟» اين سوال في نفسه غلط است. هرگز ضرورتي براي تنبيه وجود ندارد و ضرب و شتم و کتک اساساً مردود است. شايد هيچ حرکت، رفتار و گفتاري ضرب و شتم زنان را توجيه ننمايد، اما به نظر ميرسد آزارهاي فيزيکي و بدني روح بيمار اين قبيل مردان را تسلي ميدهد! نسيم 25 ساله با 55 درصد سوختگي ميگويد: «مرداني که سبب آزار ما ميشوند، با انگيزه نگرش مالکانه به زنان اين خشونتها را انجام ميدهند. من نيز آزارهاي بدني، روحي و فحاشي روح و جسمم را خسته کرده است. به همين دليل به انفجار رسيدم و خود را سوزاندم. ميخواستم راحت شوم و بميرم نه اينکه به زندگي آزار دهندهام برگردم. ضرب و شتم زنان ناشي از فقر فرهنگي است، گويي زنان کودکاني هستند که خير و شر خود را تشخيص نميدهند و با چنين ضرباتي قصد آن دارند که زنان را از حرکات، رفتار و کلامي که به مذاق مردان ضارب (پدر، شوهر، برادر و...) خوش نيامده است، بازدارند. اين مدتي که در اينجا بودهام زنان و دختران زيادي خودسوزي کردهاند که اغلب فوت کردهاند و تعدادي هم مرخص شدهاند. آمارش را نميدانم اما به گمانم زناني که خشونت ديدهاند يا خودسوزي کردهاند، در لابهلاي آمار مسئولان گم شدهاند. ـ نسيم فکر ميکني برگردي منزل دوباره کتک بخوري؟ نميدانم. هيچ بعيد نيست. مادرم که خيلي ناراحت است. خاطرات کارکنان بخش از خودسوزي زنان خانمي تحصيلکرده که شوهرش پزشک بود، پس از رفتن به مجلس عروسي در جمع زنان ميرقصد. پس از برگشت شوهرش او را به شدت زير ضرب و شتم ميگيرد، سپس زن روي خودش نفت ميريزد. در حالي که شوهرش تماشا ميکرده او خود را به آتش ميکشد. اين خانم بعدها از همسرش جدا شد و در رشته شيمي (كارشناسي ارشد) ادامه تحصيل داد. در واقع زنان تحصيلکردهاي که خودسوزي ميکنند ميانگين سنيشان زير 25 سال است. زني 30 ساله به دفعات متعدد خودکشي داشته است، او انواع خودکشيها را آزموده است، حلق آويز، سم، گچ و اخيراً خودسوزي! مسلماً چنين کسي مشکلات روحي زيادي دارد. يک همکار داشتيم که همسرش با چند بچه قد و نيم قد خودسوزي کرد و منجر به فوت شد. بار دوم او با دختر ۱۹ سالهاي ازدواج کرد، اين دختر هم خودسوزي کرد... | + | بخش: اخبار و گزارشها |
بحران زن (نامهی زينب بايزيدی از زندان) » مجموعه فعالان حقوق بشر در ايران ـ زينب بايزيدی ـ 27 بهمن 1387 زندان زنان نماد بحران های مرد سالاری زندان زنان بحران ایدولوژی های مردسالاری زندانهای زنان را به میدان های مبارزه تبدیل کنیم زن شوهر، خواهر برادر، دختر پدر ،همه از بردگی زن و خود نبودن زن می گویند و هر یک به نوعی مالکیت خود را روا داشته ،این زن است که آراسته می گردد ،به فروش گذاشته می شود ،پنهانش می کنند ،دارش می زنندو می بویند و دورش می ندازند و به کارهای ناشایست وا می دارند،ابزار بدست آوردن سرمایه شان میشوند، جسم و روحش را می گیرند و سم مرگ را به او خورانده اندو در هیچ یک انتخاب خود او وجود ندارد و تنها مترسک کارگردانان جامعه تخریب گر مرد سالاری و محافظ سرمایه و قدرتشان است. حق آزاد زندگی کردن ندارد و باید مال دیگران باشد نه مال خود. دولتها زن خود را می سازند ،سرمایه دار کالای خود را می آراید که همانا سودآورترین کالایش زن است،کلیساها و مساجدشان را برای اعمال سیاستهایشان به کار گرفته که در راس همه این ها ایدولوژی مخرب و ویرانگر مرد سالارانه قرار دارد، در کل اینها زن را نه به عنوان یک انسان بلکه به مثابه گوسفندی مطیع ،مانکنی زیبا وظریف در ویترینهای پرزرق و برقشان که با در خواست های مشتریانشان گاه رقصیده و خودنمایی کرده و گاه در برابر چشمهای خودشان با چادر های سیاه رویش را می پوشانند و به هنگام نیاز دستگاه تولید مثل می شوند و در هر صورت از حضورش در جامعه وحشت داشته تا که از وضعیت خود آگاه و آن هنگام است که عصبانیتش قدرت و سرمایه شان را به خطر انداخته و تمام نقشه هایشان را برهم میریزد. این وضعیت در کشورهای جهان سوم و سیاست های آمیخته با دین به مراتب ناگوارتر است که هم از طریق قواین زن ستیز ،فرهنگی و سنت های متعدد حاکم بر جامعه و خصوصا استفاده از دین به نوعی ابزار برای اعمال سیاستهایشان علیه زنان ،بردگی بر زنان صد چندان می کند . ایران از جمله آن کشورهاست که این شرایط در آن موجود می باشد و در این شرایط جز چند گروه محدود زن پدید نخواهد آمد: گروه اول: زنان نافرما ن ناموفق:زنی که تحمل چنین شرایطی را نداشته و نمی تواند بیشتر از این قبول کند راه حلی پیدا نمی کند ،برای یافتن وضعیتی بهتر فرار می کند اما غافل از این که از خود نیز فرار می کند به خود نیز نمی رسد این گروه از زنان اگرچه برای فرار از این محدودیت های اعمال شده زیاد میگردند به خیلی از جاها سر می زنند و با خیلی از افراد ارتباط برقرار میکنند اما با توجه به وضعیت نامساعد جامعه برای انحراف و بلعیدن زنان و چون هیچ تعریفی از خود ندارند و نمی دانند به دنبال چه میگردنند نمی توانند چیزی بدست آورند ،نه تنها موقعیت قبلی خود را به دست نمی آورند بلکه سرگردانتر ودر نهایت ضربه خورده تر و زخمی تر از همیشه به سوی مرگ گام می نهند ،این گروه از زنان از سوی حاکمیت زنان فاسد و منحرف خوانده می شوند . گروه دوم : زنان سرکوبگر : زنانی که در بعضی پست های پایین و کم درآمد دولتی حضور دارند و ساخته خود دولت هستند در بیشتر موارد به سرکوب دیگر قربانیان گروه اول می پردازند این گروه از زنان از سوی حاکمیت به زنان موفق و اجتماعی یاد می کند در حالی که اکثرا در برقرار کردن روابطی ساده با دیگران دچار مشکل می شوند و با بررسی جمالی می توان دریافت که زندگی این نوع افراد از دوران کودکی تحت شرایط گاه شدید مذهبی با محدودیت های شدیدی روبرو و هر چه بیشتر می گذرد این بردگی را به صورت نوعی سرنوشت در خود باورانده اند و در روابط محدودتر و بیشتر در زیر چادر های سیاه می مانند و به نوعی ابزار حاکمیت و مردی در ظاهر زنانه و اما ذهنیت مردسالارانه تبدیل می شود. متاسفانه در هر دو گروه ذکر شده نه فرهنگ مطالعه آزاد وجود دارد و نه جستجویی به دنبال خود و یافتن خود و آگاهی به وضعیت خود. اما واقعیت این است که هر دو گروه اول و دوم به قربانیان افکار مرد سالارانه حاکم بر جامعه هستند که زنان را برده و از همان اول کودکی آموزش و در خدمت خود می گیرد و زنان به جای اندیشیدن به خود واقعی و پرداختن به مسائل مهم خود و جامعه به نوعی تناقض و در مقابل همدیگر قرار می گیرند و آنقدر از هم دور می شوند که نه تنها راه را بر بحث و گفتگوی لازمه باز نمی کنند بلکه زمینه آن نیز به وجود نمی آید . همین تناقضات را بیشتر و آشکارتر و به درگیریهای بیشتری بینشان می انجامد در این حالت انرژی و وقت زنان به جای متمرکز شدن بر روی مسائل مهم بر علیه همدیگر به کار می رود و در این میان حاکمیت حاکمیت ایدولوژی ناسالم را بیشتر تثبیت می کند. و پنهانکاریهایی که در این زمینه می شود این وضعیت را دردناک تر می گرداند اما بحران موجود در جامعه مان دیگر آنقدر شدید شده که دیگر هیچ جایی برای پنهان کردن آن وجود ندارد و زندان زنان بهترین نمونه آشکار و نماد این بحران است. مردی که همسرش را وادار به قبول هر شرایطی کرده و مجبور به ادامه زندگی با خود اما حق طلاق ندارد ، آزارش می دهد. در این حال با تحمل مردی ظالم ،شکنجه های جسمی ،جنسی و روحی ،اگر خود آزاری نکرده بلایی بر سر خود نیاورد نفرتش را به هر صورت آشکار می کندبا خودسوزی یا نابودی خود که پایان نیابد به قتل یا ضربه به دیگران منجر می شود به زندان می افتد و قصاص می شود و یا برای فرار از بدبختی هایش با مرد دیگری متواری می شود غافل از این ککه جرمی سنگین تر و حتی خلاف شرع را به دوش کشیده که باز به نابودیش می انجامد. دختران کم سن و سالی که از محدودیت های شدید خانواده ،اختلاف والدین و ... فرار می کنند و از همان ساعات اولیه به دام گرگها و سوء استفاده گران جنسی افتاده و اگر بعد از مدتی به جانش سوء قصد نشود به دلیل نداشتن سرپناه و هیچ امنیتی و ترس از برگشتن دوباره باز قربانی و اکثرا به زندان می افتند . زنانی که اعتیاد گریبانگیر خود ،خانواده و شوهرشان شده و یا به دلیل مشکلات شدید اقتصادی یا تحت هر شرایطی توسط برادر شوهر ،شوهر و یا مرد دیگری به تن فروشی وادار می شوند . در جایی که ساده ترین روابط زن و مرد ،حتی در مکانها و معابر عمومی ،خلاف شرع و قانون و منجر به دستگیری و تعهد گرفتن از آنان ،بازداشتشان به مدت چند ساعت یا چند روز ،شخصیت شکل نگرفته جوان را خورد و روابط اجتماعیش را تضعیف می نمایدو او را از برقرار کردن دوباره روابط ساده با ترس و وحشت همراه خواهد کرد چه رسد به مشارکت بیشتر در جامعه ، حتی در برخی مناطق سنتی تر ایران این باور را القاء کرده اند که در صورت پانهادن زن به دادگاه به هر دلیلی آبرویش را بر باد داده و برگرداندن دوباره او به خانه با ترد از سوی اطرافیان مواجه می شود حتی اگر حضورش برای احقاق حقوق خود بوده باشد. و اما در زندانها: قربانیان ناش از عوامل جزئی و کلی که بر آنها اشاره شد که بیشتر آنها در کشورهای آزاد ،خیلی عادی و هیچ گونه جرمی محسوب نمی شود به زندانها که می افتند وضعیتشان حادتر گشته . محدودیت های شدید محیط هایی چون زندانها ،دادگاهها برخی رفتارهای شدت گونه و خشونت آمیز ، همراه با تحقیر و نگاهی جنسیتی و پست و حتی از سوی خود زنان این افراد را هر چه بیشتر از خود واقعی دور می گرداند . در خیلی از موارد در صورت اعتراض یا شاکی بودن از برخوردهایی که با آنها می شود و سوء استفاده هایی که بیشتر به سکوت وا می دارد منجر به ترس بیشتر و اکثرا از دفاع از حقوق خود نیز صرف نظر کرده و سکوت و تحمل بیشتر را به اعتراض ترجیح می دهند. زنانی که بر اثر اشتباهاتی کوچک یا تحت شرایط و تحت تاثیر قوانین وشرع حاکم به زندانها می افتند نه تنها از لحاظ روانی به آنها کمک نشده و منجر به پیدا کردن هیچ راه حلی نمی شود بلکه بیشتر با خلاف و راههای آن آشنایی پیدا کرده و بعد از مدتی اما این بار حرفه ای تر به جامعه باز می گردد. زنانی که همه به نوعی قربانی سیاستهای مردان و قوانین ساخته شده بر اساس افکارشان شده اند در هر محیطی نمایان می شود .زنی واقعی که اساسا خشونت در ذاتش وجود ندارد اما خشونت های خیلی شدید که در زندان نسبت به هم نشان میدهند به جای دنبال کردن راه حلهای منطقی . نشان از وخیم بودن اوضاع روحی و روانی زنان و جامعه می کند . هر چند که نمی توان به همه موارد پرداخت اما آنچه مسلم است نداشتن امنیت روحی ، جانی و مالی چه از سوی افراد جامعه ،چه از سوی قانون ،دولت و حتی خود زنان ساخته ذهنیت حاکم است. زندان زنان نماد فقر جامعه، بیکاری، مشکلات شدید روحی و روانی ،شکاف های ایجاد شده میان زنان و مردان، بحرانهای روانی و رفتارهای جوانان و خشونت های شدید افراد خصوصا زنان نسبت به همدیگر. و اما در همین جامعه نمایی زیباتر وبخشی زنده هنوز وجود دارد که آن هم گروه سوم زنان که همانا گروه زنان نافرمان موفق هستند،این گروه از زنان برخلاف دو گروه ذکر شده خود را می شناسند و می توانند تعریفی از خود داشته باشند با تاریخ خود و وضعیت فعلی خود و جامعه شان آشنا هستند و می دانند که خوشبختی در فرهنگ مرد سالاری امری محال و احتیاج به تغییرو تحولات کلی است. این گروه از زنان قبل از هر چیز پرسشهایی از قبیل چیستند و کیستند ؟از خو د می پرسند پس به دنبال جوابهایی برای هماهنگی قانون و فرهنگ جامعه ،دلیل وضعیت موجود بشر و طبیعت و تخریب محیط زیست می کنند و به فکر مردان دارای قدرت و در راس قانون هستند که به چه می اندیشند؟ جزء تثبیت قدرت و ثروتشان و منفعت طلبیشان؟ این زنان ضرورت پدید آمده جامعه هستند و مبارزات و تلاشهای این زنان و مردان همراهشان است که جامعه را با زن و مرد به پیش سوق می دهدزیرا این زنان با آگاهی از خیلی از مسائل به این باور و یقین رسیده اند که تلاش برای جلوگیری از نابودی بشریت که زن به عنوان مهمترین مسئله در محوریت آن قرار دارند تنها با قبول نکردن و مبارزه با وضعیت دردناک موجود و ایدولوژی مخرب امکان دارد اگر لازم باشد هیچ مرزهای ساخته این نظام مرد سالارانه را نیز قبول نخواهد کرد و در جای خود قانونی را که سد راهشان باشد می شکنند زیرا این قانون در اساس برای پیشرفت فرهنگ مردم گذاشته می شود نه جلوگیری از آن ، و زنان خود اولین قوانین را ایجاد و بزرگترین تغییر و تحول بشری را پدید آورند. زیرا قوانین بشری والاتر از قوانین دولتهاست و صدور حکم های عادلانه از سوی مجریان فرهنگ مرد سالاری آنهم برای زنان و مردانی که در راستای جایگزینی فرهنگ سالم با ایدولوژی مخرب مرد سالارانه هستند انتظاری دور از واقعیت است. زندانی وجدانی زینب بایزیدی | + | بخش: سایت نوشتهها |
از تو نوشتن قدغن (نامهی فرزداد كمانگر، معلم كُرد محكوم به اعدام) » مجموعه فعالان حقوق بشر در ايران ـ فرزاد كمانگر ـ ۲۲ بهمن ۱۳۸۷
آن زمان که برای اولین بار تو را به بهانه دختر بودن از حلقه بازیهای کودکانهامان جدا کردند هنوز به یاد دارم. تو با چشمانی گریان بازی را به اجبار ترک کردی و از آن روز من هنوز حسرت یک دل سیر نگاه کردن دوباره خانم معلم کلاس دو نفرهامان بر دلم مانده است. نازنین؛ دانش آموز حواس پرت کلاس تو، حالا در هنگامه طرح امنیت اجتماعی به مانند کودکیها، هوس گرفتن دستهای تو در انظار عموم و واژههای قدغن شده عشق و لبخند به سرش زده است. همبازی کودکی تو انگار نه انگار سالها گذشته و دهها طرح برای جدا کردن زن و مرد از هم اجرا شده است. او تازه در دهه تذکر شفاهی و کتبی و دستبند و دادسرا و چادر سیاهها، حال و هوای برابری به سرش زده، گویا نمیداند در قرنی که همجنسهای تو کهکشانها را تسخیر کرده و ماه و زحل و ناهید را در آغوش گرفتهاند، در سرزمین تو نوع پاشنه کفش و سایز پاچه شلوار و رنگ لباسهای تو را مردان لباس سبز تعیین میکنند تا مبادا امنیت جامعه به خطر بیفتد. همبازی آرام تو، انگار نه انگار که بزرگ شده، اینجا از پشت دیوارهای زندان دلش هوای کوچههای خلوت تابستانهای گرم شهرمان را کرده، آنگاه که همه خوابند و کوچه در سکوت. تا در فرصتی پیش تو بیاید و او را مهمان کنی و بشقاب هندوانهات را با او قسمت کنی. نازنین؛ همبازی تو این روزها، دلش بدجوری هوایی شده، گویا هنوز نمیداند تو تازه به حق ارث از امول منقول و غیرمنقول رسیدهای!، گویا نمیخواهد باور کند که چند زن در انتظار حکم سنگسار به سر میبرند. نمیخواهد باور کند در دنیایی که عقیده، فکر، حق، آزادی، شرافت، انسانیت و وطن فروخته میشود زن هنوز مالک تن خود نیست. راستی این همه نابرابری و جدایی از کجا آغاز شد؟ از آن زمان که حوا با "ویاری عصیان گونه" به امر و نهی خدایش پشت پا زد و زمین را برای رنج کشیدن انتخاب نمود؟ یا از آن زمان که برای اولین بار دخترکی موهایش را به دست باد، این هرزه هرجائی سپرد و او دستی از سر هوس به گیسوانش کشید و راز پریشانی موهای دخترک را کوی به کوی به گوش کوه و درخت نجوا کرد و این "معصیت عظما" سبب خشم قبیله بر او گشت؟ یا نه، از آن زمان که چشمه قامت زیبای دخترکی را در خود دید و غافل از این گناه کبیره عاشق دخترک شد و در وصف او آوازی در گوش رود زمزمه کرد و رود نیز مست و زنگی از حدیث عاشقی چشمه، داستان را به دریا گفت و این دزدیده دیدن ها به "غیرت مردانه تاریخ" برخورد و دخترک را خانه نشین کرد؟ یا آن زمان که دست دادن با فرشتههای نه ساله، ستون اعتقاداتمان را ویران کرد، سنتها و روایات توجیحی گشت برای جنس دوم بودن تو؟ یا نه، شاید آن هنگام که "عطر خوش تو"، من همبازی کودکیت را به کوچههای خلوت خاطرات کشاند تا به دنبال سارای کودکیهایش ردی از عشق را در اولین نگاه و آخرین اشکت پیدا کند و اینگونه به "قانون نانوشته طبیعت" برخورد و ما نامحرم به هم گشتیم. نمیدانم... نمیدانم... از کجا آغاز شد؟ اما من هنوز در سودای رویاهای خود روزی هزار بار جمله ناتمامی را که قرار بود در اولین سپیده مشترک با هم بودنمان به تو بگویم بر زبان دارم، آن زمان که تو با آن نگاه معصومانه همیشگیات در چشمانم بنگری و من سرمست از این نگاه به تو بگویم: "دوشیزه دوشین، بانو شدنت مبارک".* اما افسوس نگذاشتند حتی برای آخرین بار همدیگر را ببینیم تا من از پشت میلههای زندان شکوه و عشق زندگی را در چشمانت بخوانم در حالی که تو زیر نگاههای سنگینشان هنوز عروسک کوچکت را به نشانه پایبندی و دلبستگی به همبازیات در دست میفشاری و عشقت را انکار نمیکنی. اما اکنون به پاس تحمل هزاران سال رنج و نابرابریهای زن بودن به پاس هزاران خاطره و رویای ناتمام با یک امضا به کمپین برابری برای زنان میپیوندم، "یک امضا به پاس زن بودن و زن ماندنتان" همبازی کودکیهای سارا فرزاد کمانگر بند بیماران عفونی زندان رجایی شهر کرج ۲۱ بهمن ۱٣٨۷ * شعری از دوست شاعرم کاک بیژن مارابی | + | بخش: نامـههای شما |
تيغ تيز سنت بر زنانگی زنان » گورين ئهرا يهكسانی ـ گلاله بهرامی ـ 18 بهمن 1387 علاوه بر تبعيضاتی که به موجب قوانين بر زنان ايران تحميل میگردد، برخی از سنتها و عرفهای غلط نيز در جامعه وجود دارند كه رنج زن بودن و زن زيستن را دو چندان میكنند. در اين ميان شايد زنان مناطق كردنشين بيشتر از ديگر همجنسان خود در ايران با اين سنتها و عرفها در جامعهی مردسالار كردستان درگير باشند. خشونتهای ناموسی در اشكال مختلف با تأثيرات مخرب و كشندهای كه بر جسم و روان زنان میگذارد هنوز در اين منطقه رواج دارد. ناقص سازی جنسی زنان یا همان ختنه نیز از جملهی این خشونتهاست كه نه تنها عوارض جبران ناپذير جسمی را در پی دارد بلکه فرد قربانی در تمام طول عمر خود به لحاظ روانی نيز از اين مسئله رنج خواهد برد. ختنه از فجيعترين رفتارهايیست كه در برخی جوامع در مورد زنان انجام میشود و متأسفانه هنوز هم در كردستان قربانی میگيرد. پيشتر شخصاً تصورم بر اين بود كه ختنهی زنان پديدهایست محدود به برخی از جوامع مسلمان در مناطقی از آفريقا ولی بعدها با مطالعهی گزارشهايی متوجه گستردگی اين سنت عقب مانده در بخشهايی از ايران و به ويژه مناطق كردنشين شدم. هر چند باز هم در وهلهی نخست اين احتمال میرفت كه انجام عمل شنيع ختنه زنان در زمان حاضر از سطح شهرها به روستاهای مناطق دورافتاده عقب نشينی كرده باشد اما متأسفانه با آغاز تحقيقاتی محدود در حد پرس و جوهای معمول برايم مشخص گرديد كه گستردگی اين عمل در حدیست كه نمیتوان نسبت به آن بیتوجه بود و توقيف آن را به مرور زمان واگذار نمود. لزوم پرداختن ويژه به مسئلهی ختنه زنان و تلاش برای پايان دادن به اين عمل غيرانسانی كاملاً احساس میگردد و دريافت آماری تقريبی از ميزان رواج و گستردگی آن در مناطق مختلف ايران به ويژه كردستان میتواند نخستين گام در شروع كارزاری عليه ناقص سازی زنان در اين منطقه باشد. كارزاری كه در سطح جهانی نيز روزی را در تقويم به خود اختصاص داده است. در فرصت كوتاهی كه تا 6 فوريه باقی مانده برای استارت كار و در دست داشتن آماری تقريبی جهت اقدامی جدی طی دو هفته تحقيقاتی ميدانی به صورت محدود در سطح شهر كامياران در استان کردستان صورت میپذيرد و سعی بر آن است تا حداقل از هر طيف اجتماعی و سنی نمونههايی مورد بررسی قرار گيرند. در ميان مردم اين منطقه ختنهی زنان به عنوان یک فریضهی مذهبی و سنت اسلامی تلقی میگردد و به آن تیغ مسلمانی میگویند. هر چند اين رسم بيشتر در ميان مردم اهل سنت منطقه رواج دارد اما در حين اين تحقيق به مواردی از زنان شيعه هم برخورد كردهام كه به علت همجواری جغرافيايی و آميختگی فرهنگی با جماعت سنی مذهب و پيشزمينهی خرافاتی موجود در اين رابطه مورد ناقص سازی جنسی قرار گرفتهاند. زنان اين منطقه به حكم شرع و عرف متحمل چنين خشونتی میشوند و با اين استدلال كه ميل جنسی در آنان سركوب شده و از افتادنش به دام هوا و هوس جلوگيری میشود و نهايتاً پس از طی دوران دختری بدون اينكه بتواند از لذت جنسی لازم در رابطهی زناشويی برخوردار گردد تنها در جهت ارضاء جنسی همسرش مورد استفاده قرار میگيرد. البته در اين ميان خرافات بسياری نيز وجود دارد كه بيشتر از سوی زنان مسنتر فاميل جهت ترغيب مادران جوان به ختنهی دخترانشان بازگو میشود. از آن جمله اينكه دختری که ختنه نشود مهر و عطوفت نسبت به پدر و مادر و خانوادهاش ندارد یا غذایی که توسط او تهیه میشود حرام است! هر چند گستردگی اين عمل در ميان بافت سنتی و قشر بیسواد جامعه نمود بيشتر و عيانتری دارد اما بعضاً مشاهده میشود والدينی كه خود دارای تحصيلات دانشگاهی میباشند تحت تأثير القاءات غلط اطرافيان اقدام به ختنهی دختران خود میكنند. در مواردی نيز خواست و اصرار مرد خانواده است كه مادر را مجبور میسازد تا دخترش را به زير تيغ مامای محلی جهت انجام ختنه كه عموماً نيز در شرايطی غيربهداشتی و در محيطی آلوده صورت میگيرد بسپارد. اگر چه در ميانهی همين تحقيق مورد اشاره كه در شهر كامياران انجام گرفت به مادر جوانی برخوردم كه چون خود پيامدهای جسمی و روانی ختنه را لمس و درك نموده بود با وجود اصرار بسیار خانواده در مقابل ختنه دخترش مقاومت كرده و حاضر نشده بود تا دخترش را به سرنوشت خود دچار كند. متأسفانه به سختی میتوان دختران و زنان را به حرف زدن در این مورد وا داشت به خصوص دختران جوان و تحصیل کردهای که احساس شرم میكنند و حاضر نيستند در مورد ظلمی كه از سوی والدين بر آنان روا گرديده صحبت كنند در حالی كه بعضاً ديده میشود والدینی كه به خاطر ناقص سازی دخترانشان احساس غرور نيز میکنند. به هر روی با وجود مشكلات و موانع مورد اشاره در بررسی اين پديده و با احساس لزوم به انجام تحقيقی گستردهتر و دقيقتر در اين زمينه، آماری که در این مدت از سطح شهر كامياران به دست آوردهام را بدین صورت میتوان ارائه نمود. با در نظر داشتن اينكه برای سنین 40 سال به بالا متأسفانه افرادی که حاضر به بحث در این باره باشند بسیار اندک بوده تا آنجا که قابل ذکر نيستند. 1ـ در میان زنان 30 تا 40 ساله از 20 مورد بررسی 11 نفر ختنه شدهاند 2ـ در میان دختران و زنان متولد دههی 60 از پنجاه مورد بررسی شده 20 نفر ختنه شدهاند 3ـ در ميان دختران زیر 10 سال از 20 مورد تحقیق شده 6 نفر ختنه شدهاند
با نگاهی به همين آمار و ارقام ساده میتوان به دور از انتظار بودن رواج ختنهی زنان در زمان حاضر ميان مردم اين منطقه پی برد و اين خطر را برای هر يك از نوزادان دختر كه هر روزه متولد میشوند محتمل دانست. همچنين مطمئناً گستردگی اين عمل در ميان روستائيان منطقه بيشتر از نمونههای شهری آن میباشد. آزاد و دربند... » گورين ئهرا يهكسانی ـ بهاره علوی ـ 15 بهمن 1387 نفیسه رو اولین بار دور و بر چهار، پنج ماه پیش دیدم. یکماه بعدش، برای سفری رفته بودم تهران.با نفیسه قرار گذاشتیم تا سی دی کارگاه آموزشی رو ازش بگیرم.حول و حوش 5 قرار داشتیم.شبش هم جایی مهمون بودیم.به مادرم گفتم می رم که یکی از دوستام رو ببینم و ممکنه کارم طول بکشه و خودم می رم پیششون و اونا منتظر من نباشن.
خودم رو حاضر کرده بودم برای یه پیاده روی طولانی، گشت و گذار و شاید کمی هم کافه نشینی و گپ زنی و خلاصه داشتم با خودم حساب می کردم اگر تفریحمون زیادی طول کشید چجوری عذرخواهی کنم و بگم که من جایی مهمونم و باید برم که بی ادبی نباشه... تو همین حساب کتابا بودم که نفیسه رو دیدم.کنار یه پراید سفید وایساده بود و راننده که معلوم بود با هم هستن توی ماشین انگار منتظر بود. همین شد که فهمیدم عجله داره و اصلا قرار نیست به جز رد و بدل کردن سی دی، جایی بریم یا بگردیم.چند دقیقه ای هم دیر رسیده بودم و به شدت معذب شده بودم که چقدر هم معطلش کردم...یا عجله دست دادیم و روبوسی و سی دی رو گرفتم...و تند تند مثل بچه ای که دست شویی داشته باشه و روی پاش بند نباشه این پا اون پا می کردم که سریع تر تمومش کنیم و اون دیرش نشه...مجموعا شاید ده کلمه حرف زدیم...سلام...خوشبختم...چطوری...سی دی...انقلاب از کدوم طرف می ره...و هنوز جواب نداده بود من اون سمت خیابون بودم ! شب توی مهمونی بود که یادم اومد منم یه امانتی باید بهش می دادم اما از بس عجله ای شد اصلا فراموش کردم... دفعه ی بعد همین یک ماه پیش بود.
چندنفر از اعضای کمپین رو دعوت کرده بودیم بیان پیش ما.نفیسه هم بود. با بچه ها رفته بودیم بگردیم و شهر رو بهشون نشون بدیم.یه جایی که نشسته بودیم برای چایی خوردن، بحث اون دیدار اولمون شد.گفتم که اینقدر عجله ای شد که یادم رفت امانتی رو هم بدم.گفت تو چرا اینقدر عجله داشتی؟ من با دوستم اومده بودم، بهش گفته بودم صبر کنه تا تو بیای و اگه کاری نداشتی، اون بره و ما هم بریم بگردیم ! روز اول ناهار رو بیرون خوردیم و شبش هم خونه ی یکی از بچه ها بودیم.اون فضا، اون جمع، بحث های جدی، حتی شوخی ها،...همه چیز طور عجیبی دلچسب بود...هرکسی تفکر خودش رو داشت و کمتر دو نفری بودن که با هم، هم عقیده باشن.و به قول یکی از بچه ها، فقط کمپین می تونه اینقدر تفکرات مختلف رو رو یکجا جمع کنه... برای من که مدت زیادی نیست کمپینی شدم، کمتر بقیه رو می شناختم و کمتر توی جمع هاشون بودم، یه شب نشینی اونقدر صمیمی، بعد از مدت ها هم مثل یه خاطره ی دلنشین می مونه... روز بعدش هم یه کارگاه کوچیکی بین خودمون گذاشتیم برای نوشتن برای سایت.
نفیسه کارگاه رو می گردوند.از اهمیت نوشتن می گفت...حتی چیزهای ساده...بعد، از نوشتن خلاق...اینکه چجوری همون یادداشت ساده جذاب بشه...فضا سازی...توصیف...رنگ دادن...از این اصول نوشتن... شمرده حرف می زد و بعضی کلمه ها رو می کشید...ته لهجه ی اصفهانی داشت...و من نصف حواسم به حرف های کارگاه بود و نصف دیگه ش به آهنگ کلمات نفیسه... کارگاه تموم شد و اون ها هم رفتن.
و حالا من برای نفیسه می نویسم.بدون فضا سازی، بدون توصیف و فقط خیلی ساده...مثل مشق شب...
نفیسه آزاد رو روز جمعه ی 11 بهمن، با دو نفر دیگه از اعضای کمپین، توی منطقه ی کوهستانی توچال، وقت جمع کردن امضا بازداشت کردن.عصر همون روز هم به بازداشتگاه وزرا منتقل شدن.
اتهام هم همون اتهام همیشگی...اقدام علیه امنیت ملی...!
یک نفر رنگ بده به این یادداشت لطفا...فضا سازی کنه کسی...
اخبار همون اخبار تکراری بازداشت های مکرر...چقدر مگه می شه جالب بود و جذاب نوشت...چند بار مگه می شه اصلا همش از همین ها نوشت...؟ یاد حرف های نفیسه می افتم...می گفت روزی قانون گذارها ترغیب به تغییر این قوانین تبعیض آمیز می شن، که بیشتر از نصف جامعه خواستارش باشن...و این اتفاق می افته، چون این نیاز، نیاز جامعه ست...
| + | بخش: سایت نوشتهها |
كمپين و جايزه در شب نشينی خانوادگی » گورين ئهرا يهكسانی ـ كاوه قاسمی كرمانشاهی ـ 13 بهمن 1387 جديداً كم پيش میآيد در ميهمانیهای خانوادگی شركت كنم مگر به ضرورت يا كه اصرار مادرم. اما اين بار فرق میكرد. ميهمانی امشب فرصتی بود تا حضوراً از كسی كه كار ارزشمندی را برايم انجام داده بود تشكر كنم. پس خود، شيرينی در دست پيشقدم شدم. با كمی فاصله از جمع نشسته و سرگرم تماشای تلويزيون بودم. نمیدانم چه كسی اول شروع كرد اما تا به خود آمدم ديدم بحث بر سر كمپين يك ميليون امضاست و جايزه سيمون دوبووار! تقريباً همه در آن جمع كوچك خانوادگی كه پيشتر بيانيهی كمپين را امضاء كرده بودند از طريق شبكههای ماهوارهای در جريان تعلق جايزه به كمپين و دريافت آن توسط خانم بهبهانی قرار داشتند. جالب آنكه هر كس به واسطهی همان يك امضاء كه پای بيانيه گذاشته بود نسبت به كمپين و جايزه احساس تعلق میكرد و خود را محق به اظهارنظر در اين مورد میدانست. در اين ميان مادرم به واسطهی ميزبانی يكی دو باره جلسات كمپينی و آشنايی با چند نفر از فعالان آن و البته جمع آوری چند امضاء احساس ويژهای داشت و بيشتر در بحث مشاركت میكرد و خالهی بزرگم كه "بیبی" صدايش میزنيم و در عين پيری بسيار شيرين سخن است اما كمتر خود را در بحث دخيل میدانست. به يادش میآورم كه او هم بيانيهی كمپين را امضاء كرده و تازه امضای او از همه معتبرتر است زيرا كه پای بيانيه را اثر انگشت گذاشته است. خيلی زود به ياد میآورد و من هم جريان امضاء گرفتن از بیبی را برای همه تعريف میكنم. "هر بار كه از بیبی میخواستم تا بيانيه را امضاء كند بايد يك بار متن را كامل برايش میخواندم و آخر سر میگفت «اينها همهاش حرف است زن خودش بايد عرضه و قابليت داشته باشد» و فوراً از خودش مثال میآورد كه «مگر من نبودم نه سواد داشتم و نه حقوق، ولی زير بار حرف زور شوهرم نمیرفتم» و با افتخار و آب و تاب از پيروزیهای خود در مشاجرات و دعواها بر مرحوم همسرش میگفت و در پايان تأكيد بر اينكه «زن بايد خودش به لحاظ مالی مستقل باشد كه اگر شوهرش دستش را برد پشتش تا باسنش را بخاراند فكر نكند میخواهد به او خرجی بدهد». هر دفعه كه برای بیبی توضيح میدادم اينها كه در بيانيه آمده مربوط میشود به قوانينی كه هزاری زن هم به قول تو باعرضه و قابليت باشد به وقت گرفتار شدن با مشكلات حقوقی نمیتواند مانع از اجرايی شدن آنها شود دوباره میخواست تا قوانين را برايش بخوانم و اين بار اما استدلالش برای امضاء نكردن اين بود كه «خُب اينها كه گفتی چه ربطی به من داشت. میخواهم شوهر كنم يا طلاق بگيرم و يا اينكه سرپرستی بچههايم را قبول كنم»!!! ديگر بیخيال امضاء گرفتن از خاله شده بودم. تا اينكه بالاخره با دريافت علاقهی ويژه بیبی به دخترانش و مطرح كردن اينكه اگر دور از جان اتفاقی برايش بيافتند آنها نصف بردارانشان از مال او ارث خواهند برد. زود برگه را انگشت زد و تأكيد داشت كه جلو اسمش بنويسم به دخترانش بايد بيشتر برسد!" به بحث كمپين و جايزه باز میگرديم و اينبار مسئلهی وجه نقدی جايزه مطرح میشود. يكی نظرش اين است كه بايد پول را میگرفتيد و در كمپين و برای خودتان هزينه میكرديد. ديگری میگويد پول را میگرفتيد و به زنان نيازمند میداديد. اما اكثراً عدم دريافت وجه نقدی را بهترين تصميم میدانند و میگويند خيال خودتان را راحت كرديد اگر نه بايد بعد از اين مرتب برای هر كس توضيح میداديد كه پول را كجا و چطور مصرف كرديد و از طرفی هم دست حكومت در اتهام زنی باز میشد كه بله اينها از خارج كشور تأمين مالی میشوند. در اين ميان اما يكی از نظرات برايم بسيار جالب و قابل تأمل است. او كه میگويد اگر بعد از دريافت پول جايزه به من مراجعه میشد برای گرفتن امضاء در اينكه واقعاً از روی باور و اعتقاد و با هدف آگاه سازی و تغییر قوانین اقدام به جمع آوری امضاء میكنيد يا بابت اين كار احياناً پولی هم دريافت مینمائيد دچار ترديد میشدم. به ياد بحثهای مطرح شده در ميلينگ ليستی میافتم كه برای تصميم گيری در مورد دريافت يا عدم دريافت جايزه نقدی راه اندازی گرديد و نهايتاً به رأی گيری گذاشته شد. موافقان و مخالفان نظر میدادند و دلايلشان را بيان میداشتند و در اين بين حتی كسانی بودند كه تغيير نظر دادند. خود من هم از آن دسته بودم كه نخست با دريافت جايزه موافق و سپس نظرم تغيير كرد هرچند كماكان حساب جايزه را از كمك مالی جدا دانسته و میدانم. حال با مطرح شدن بحث كمپين و جايزه در آن شب نشينی خانوادگی و شنيدن نظرات آن جمع به عنوان نمونهی بسيار كوچكی از امضاء كنندگان بيانيهی كمپين به ويژه آن نظر آخر فكر میكنم ما بهترين تصميم را گرفتيم. | + | بخش: کوچه به کوچه |
ستيز دو زن » گورين ئهرا يهكسانی ـ مهشيد حمزه ـ 28 دی 1387 بسياری
بر اين نظرند كه بخش زيادی از رفتارهای تبعيض آميز موجود عليه زنان ناشی از
رفتارهای خود آنها نسبت به يكديگر است. حتماً بسيار شنيدهايد كه گفته میشود
زنان با هم سازگاری ندارند و يا نمونههای زيادی از اختلافهای عروس با مادر و
خواهر شوهر، چشم و همچشمیهای جاریها نسبت به يكديگر و يا حتی مشاجرات گاه و بیگاه
دو خواهر را ديدهايد. |
|